تبليغاتX
پـاپـیــون کـوچـولـو - من ترسو هستم ؟!...؟!

پـاپـیــون کـوچـولـو

یــه دخـتره یـازده ساله هستم ...

 

من و پانيذ سيلام دوس جونام ...خوفستين انشالاه ؟!خ کامنتاتونو خوندم ...

مرسي کفشي جونم ...و زيگي جونم من کادو هام ۵لاک و بقيه پول ...

الان تعداد لاکام۱۱شده !خ الان داستان ترسيدنم و ميگم ...با اجازه ؟!

من ميترسم ..البته شبا و روز هاي که تنهام ..ميدوني وختي دارم ميخوابم فک ميکنم  ي روح بالاي

سرم داره ميچرخه ..واي خيلي حس بدي ..خ ميدونم اينا راس نيس ولي ...

بخاطر همين کوچ ميکنم ميام پيش پاني !شايد بگين پارميس شقد ترسو یی آ...ها ؟!

توي برنامه ي تازه ها ميگفت :

بچه ها ميترسن ...اونا فک ميکنن که ي غول زير تختشون قايم شده ...و اونا ميترسن !

خب حرفاشونو خوندين ؟؟من که نميگم غول زير تختم قايم شده ...

اصن غول کيلو چنده ؟...من ترسم براي چيز ديگس ...

يروز که پاني امتحان داش صبح ساعت ?با بابا داش ميرف امتحان بده...

مامان هم بيمارستان از مادربزرگم مراقبت ميکرد !!يني خونه نبود !!

اصن سابقه نداش که من ۷صبح يهو پاشم !من خواب ديدم و پاشدم ...خواب ديدم که منو پانی بابا

مامان توی ماشین هستیم  وتو خیابون هستیم !من ی پردرو میبینم که ی عکس بچه ای رو میبینمو

میگم :الهی پانیذ بچه ارو ببین ...مرده ....الهی ...:(

یهو پانی گفت :وا ..خ این امام زمان ...

منم ترسیدم و یک دفعه از خواب میپرم !اخه شکل امام زمان یجوری بود ...از اون نورا نداشت!..

خ میدونم این خوابم زیاد به ترسیدنم ربطی نداش ولی اینم باعث ترسیدن من شد ....

اون روزم خونه تنها بودم ...اخه ....زودی زنگ زدم به بـــــابــــا ...بیشاره مغازه بود ..

ولی زود اومد ...این داستانم واسش تعریف کردم ...هویژولی اشک از شمشام میومد بیرون ...!

بالاخره مامانُ پانیـم داسـتانِ منُ فـهمیدن...هِی اونا میخندیدن من گیه میکردم ...!!

من میترسم ....خدایا با چه زبونی بگم ؟؟؟المانی ...هلندی ....فرانسوی ...ترکی..!!!

هوم؟!هیشی منو درک نمیکنه ...بیشاره پانیذ ....

به زودی قلـنج  میکنه ..خ منم که خوش خواب ...

شما هم میترسین ؟ا خه بعضی بزرگا هم میترسن ....!!!هی هی ..

جالب بود نه ؟...هــا ؟

خداپچ ...بوچ ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط پـارمـیـس |