سلام دوستای مهربون ..![]()
خوفستین ؟در سلامتی کامل به سر میبرین ؟![]()
امروز ما داریم میریم خونه ی یکی از فامیلامون که خیلی ما اونارو دومس داریم واونا هم مارو خیلی دوس دارن ...![]()
شقد love love شد ...![]()
ما امروز صبح رفتیم بازار...
من میخواستم که کفش تابستونی بگیرم ...
اینم کادویی از طرف بـابـایی بود ....![]()
رفتیم کفشو بگیریم ...مامانم هم میخواس روپوش بگیره ...
مامانم مانتورو میپوشه ...مامانم میگه :
بخشید !من اینو نمیخوام ...![]()
خانومه :نه نه ..عالی ...بهتر از این هیج جا پیدا نمیشه ...باید همین و بخرین ...
من :مامان بیا تا مارو نخورده زودتر بریم ...
خانومه :ترو خدا ؟؟جان بچت ؟؟![]()
مامان :من جا های دیگرو ببینم ...
خانومه :خیلخوب ...بــاشه ....
حالا مامانم از ناچاری این حرفو زد ه بود ....
بلاخره با هر بهانه ای از اونجا اومدیم بیرون ...
xتوی تاکسی هستیم ...رسیدیم خونه ی فامیلامون ...حالا دارم به همه خبر میدم که کارناممو گرفتم ..
یکی یکی فامیلامون واسم جایزه دادن :
خاله حاجه ...مریم جون ...مروارید جون ...خاله قدسی ....خاله لوییزا....و....
پ.ن:هویژولی تا شب به من جایزه دادن ...![]()
وای دیگه شبیه جایزه شـدم !
...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوب اینم داستان جایزه ی من ....هـــــــــــــورا از دیروز تابستونم با خیال راحت شروع شد ...


خ کیا هنوز امتحان دارن ؟؟
الهی ..!!
خ کـــــــــــاری بـــــــــا مـن نـــداریـــــن ؟؟
بوچچچچچچچچچچچچ ....
!
!
!
قبون همگی ...
خداپچ...
...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:53 توسط پـارمـیـس
|
