زنده ام نفس ميکشم ...
سلام ....خوفين ؟؟...من که در سلامتي کامل بسر ميبرم ...خيلي زياد دلم شما را مي خواست ...شايد من واسه شما اهميت نداشته باشم ..يا بگين اين چرت مينويسه ..ولي به هر حال من شمارا دوس دارم ...
خوب حالا شما چه خبر ..البته پانننني هم خبراي دست اول جوشي رو به من ميگه ...
حالا هم که داره عيد ميشه وو ..هرکي گرفتاري داره ...
ي خبرايي دارم ...که بگم
1-مدرسه ي خراب مارا بالاخره ريختن (به سلامتي ما رو هم بردن بلوار گيلان اونجا مدرسه ..
2-لباس خريدم ي شلوار لي دو تا بلوز
3-ازاين هفته اصن مدرسه نرفتم وپيک نگرفتم (با اين وضع فک کنم انضباطم- 0 باشه
....
حالا بگذريم چند روز پيش رفته بوديم بيرون با بابا مامان ...بابا پياده ميشه وميره بيرون هوا بخوره ..
مامان هم تومغازه ..از اين طرف ي معتاد که اومده بود به ماشين ما چسبيده بود ..واي ..انگار ي گوله شپش به ماشين چسبيده بود ...پانيذ هم مثل برگ چغندر اونجا نشسته بود ..بد توماشين ي عالمه پول بود بابا اروم اومد گفت آقا برو اون طرف ..بد مرده با طرز وحشتناکي راه رفت ..ي پا بالا ... وسط خيابون بود وچشماش نيمه باز ...من قه قه خنده ميکنم اون منو نيگا ميکنه ...ديگه هيشي ..هر تاکسي ميومد قبولش نميکرد ..که اخر يکي سوارش کرد ...لباسش مثه تارزان بود ..باور کن ..شلوارش از حد گزشته دمپا گشاد
بلوز مرداي هزار ساله ....
مو مال قررن 17...جلو پف دار پشت کم ..کافشنم قربونش برم ارتشي
....
حالا ما همه مونديم سال تحويل ساعت 1 يا 3 مونديم ديگه ..حالا چه فرقي داره ....بالاخره عيد ديگه ....توتقويم ما اينجوري نوشته :
ساعت 15و 13دقيقه 39 ثانيه روز جمعه 30اسفند 1387 هجري شمسي
مطابق 22ربيع الاول 1430هجري قمري و 20 مارس 2009 ميلادي ...
عيدتون خـــــــــــــــيلـــــــــــــــي مبارک ...دوستون دارم ...باي ..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:5 توسط پـارمـیـس
|
