من و پانيذ سيلام دوس جونام ...خوفستين انشالاه ؟!خ کامنتاتونو خوندم ...
مرسي کفشي جونم ...و زيگي جونم من کادو هام ۵لاک و بقيه پول ...
الان تعداد لاکام۱۱شده !خ الان داستان ترسيدنم و ميگم ...با اجازه ؟!
من ميترسم ..البته شبا و روز هاي که تنهام ..ميدوني وختي دارم ميخوابم فک ميکنم ي روح بالاي
سرم داره ميچرخه ..واي خيلي حس بدي ..خ ميدونم اينا راس نيس ولي ...
بخاطر همين کوچ ميکنم ميام پيش پاني !شايد بگين پارميس شقد ترسو یی آ...ها ؟!
توي برنامه ي تازه ها ميگفت :
بچه ها ميترسن ...اونا فک ميکنن که ي غول زير تختشون قايم شده ...و اونا ميترسن !
خب حرفاشونو خوندين ؟؟من که نميگم غول زير تختم قايم شده ...
اصن غول کيلو چنده ؟...من ترسم براي چيز ديگس ...
يروز که پاني امتحان داش صبح ساعت ?با بابا داش ميرف امتحان بده...
مامان هم بيمارستان از مادربزرگم مراقبت ميکرد !!يني خونه نبود !!
اصن سابقه نداش که من ۷صبح يهو پاشم !من خواب ديدم و پاشدم ...خواب ديدم که منو پانی بابا
مامان توی ماشین هستیم وتو خیابون هستیم !من ی پردرو میبینم که ی عکس بچه ای رو میبینمو
میگم :الهی پانیذ بچه ارو ببین ...مرده ....الهی ...:(
یهو پانی گفت :وا ..خ این امام زمان ...
منم ترسیدم و یک دفعه از خواب میپرم !اخه شکل امام زمان یجوری بود ...از اون نورا نداشت!..
خ میدونم این خوابم زیاد به ترسیدنم ربطی نداش ولی اینم باعث ترسیدن من شد ....
اون روزم خونه تنها بودم ...اخه ....زودی زنگ زدم به بـــــابــــا ...بیشاره مغازه بود ..
ولی زود اومد ...این داستانم واسش تعریف کردم ...هویژولی اشک از شمشام میومد بیرون ...
!
بالاخره مامانُ پانیـم داسـتانِ منُ فـهمیدن...هِی اونا میخندیدن من گیه میکردم ...
!!
من میترسم ....خدایا با چه زبونی بگم ؟؟؟المانی ...هلندی ....فرانسوی ...ترکی..
!!!
هوم؟!هیشی منو درک نمیکنه ...بیشاره پانیذ ....
به زودی قلـنج میکنه ..خ منم که خوش خواب ...
شما هم میترسین ؟ا خه بعضی بزرگا هم میترسن ....!!!هی هی ..![]()
جالب بود نه ؟...هــا ؟
خداپچ ...بوچ ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط پـارمـیـس
|

سلام دوستای مهربون ..![]()
خوفستین ؟در سلامتی کامل به سر میبرین ؟![]()
امروز ما داریم میریم خونه ی یکی از فامیلامون که خیلی ما اونارو دومس داریم واونا هم مارو خیلی دوس دارن ...![]()
شقد love love شد ...![]()
ما امروز صبح رفتیم بازار...
من میخواستم که کفش تابستونی بگیرم ...
اینم کادویی از طرف بـابـایی بود ....![]()
رفتیم کفشو بگیریم ...مامانم هم میخواس روپوش بگیره ...
مامانم مانتورو میپوشه ...مامانم میگه :
بخشید !من اینو نمیخوام ...![]()
خانومه :نه نه ..عالی ...بهتر از این هیج جا پیدا نمیشه ...باید همین و بخرین ...
من :مامان بیا تا مارو نخورده زودتر بریم ...
خانومه :ترو خدا ؟؟جان بچت ؟؟![]()
مامان :من جا های دیگرو ببینم ...
خانومه :خیلخوب ...بــاشه ....
حالا مامانم از ناچاری این حرفو زد ه بود ....
بلاخره با هر بهانه ای از اونجا اومدیم بیرون ...
xتوی تاکسی هستیم ...رسیدیم خونه ی فامیلامون ...حالا دارم به همه خبر میدم که کارناممو گرفتم ..
یکی یکی فامیلامون واسم جایزه دادن :
خاله حاجه ...مریم جون ...مروارید جون ...خاله قدسی ....خاله لوییزا....و....
پ.ن:هویژولی تا شب به من جایزه دادن ...![]()
وای دیگه شبیه جایزه شـدم !
...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوب اینم داستان جایزه ی من ....هـــــــــــــورا از دیروز تابستونم با خیال راحت شروع شد ...


خ کیا هنوز امتحان دارن ؟؟
الهی ..!!
خ کـــــــــــاری بـــــــــا مـن نـــداریـــــن ؟؟
بوچچچچچچچچچچچچ ....
!
!
!
قبون همگی ...
خداپچ...
...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:53 توسط پـارمـیـس
|

این بازی از طرف کفشدوزک بدون کفش /پانی/رویای زندگی /مهتابی خانوم /هستش .... دارم : ۱-خدا. ۲-پدر مادر خواهر زندگی ... ۳-لاک وعطر گردنبند ..... ۴-تمیزی وخوشبیویی... ۵-کامپیوتر ..اینترنت .. ۶-بستنی (البته میهن) ۷-شماها... ۸-دفترچه خاطرات .. ۹-درس مشق کتاب ..... ۱۰-کادوگرفتن وکادو دادن ... ۱۱-ملا نصرلدین ...... * * * * * ** ****** ***************************** ندارم : ۱-ادمایی که می خوان خودشونو ...بامزه نشون بدن .. ۲-از ادمای سیگاری .... ۳-کسایی که ویراژ میدن ۴-کیک بستنی.. ۴-چلو کباب .... ۵-از هر شی حیوون بدم میاد... ۶-ادمایی که ناامیدن ...!!! ۷-دارو وقرص امپول بدم میاد .... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ خوب اینم بازی من ... بخدا دوس دارم همتونو به ب-ا-ز-ی - دعوتتون بکنم ولی همتون تو بازی بازی هستین! حالا اینا رو دعوت میکنم: خانوم زیگزاگ٬سوسک طلایی٬گیلاسی٬پارمیس .... (فیروزه) و اونایی که ننشوتم ببخشین٬چون همتون تو بازی دعوت شدین! راستی به کامنتاتون جواب دادم! راستی میدونین عمو پورنگ داره میره؟؟؟...!!! فعلا بــــــــــــــــــــابــــــــــــــایییییییییییییی.... شقده رنگی نوشتم .......
![]()
![]()
![]()
...![]()
...
..![]()
..
....![]()
!
......
..
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:26 توسط پـارمـیـس
|

سلام... وای شقده دلم براتون تنگ شده بود ...
اخ جون همه ی امتاحانامو خوف خوف دادم !!!..
۱-ریاضی که( به شدت اسون بود) ..۲۰![]()
۲-علوم یه کوچولو سخت بود اخه از جواب سوال داده بودن !!!۲۰
۳-تاریخ که دوغ خوردن بود .... ۲۰
۴-املا بنویسیم که فقط ۳تا ضر بُ المثل داشت... اسون بود ..!!!۲۰
۵-جغرافی هم ۲۰....
وایییی حالا تابستون وقتم و شجوری بگذرونم ؟؟؟؟ .... 
شما بگین ؟؟؟..
ولی پــــــــــــــانــــــــــــــــــی هنوز داره . بیچاره......
حالا هرکی امتحان داره .... واسش دعا می کنم خوب بشه ...!!!
الان بازی تا کی ادامه داره ؟؟؟؟... 
اگه تموم نشده باشه منم هستم .....
*تولد زیگی جونمون هم مبارک ...

![]()
ایشالاه ۱۰۰۰۰۰۰۰ساله بشه ....!!!*****
![]()
این کادو از طرف تمام دوستان برای خانوم زیگ زاگ ......
زیگزاگ زیگزاگ میخونیم با دلی شاد (اینم کادوی جشنت ) ** ففلدت مبارک باد .....***
********************************************************************
¤ یه خبر غمگین ...
ما یه فا میل داریم که یه مریضی خطرناک داشت ....
حالش بد میشه با خواهرش میره تهران دکتر ....
از دکتر اجازه می گیره که با این وضع بره مکه ....!!! دکتر هم میگه باشه برو ...
یه چند روزی اونجا می مونه ...که حالش بد میشه و میره تو (کما)..
اونم تو مدینه... اخه .... بعد به خانوادش خبر میدن که این تو کما هستش .....
ما هم دیروز اونجا بودیم.... بیچاره دخترش می خواست عروسی کنه .... 
![]()
بیچاره پاش به مکه نرسید ....
ما واهل بیت هم رفتیم ....
شب بود حتی مامانم وبابا خوابیده بودن که ۱۲شب تلفن زنگ زد .... ![]()
که خبردار شدیم (فت ) کرده ..
. مامانم خیلی ناراحت شد ... بابام که اینقده سرش درد میکرد ..
ما مانم راضیش کرد که٬بریم اونجا ...
وختی رفتیم تو فقط صدایه جیغ بود ....منم اینقده ناراحت شده بودم٬زدم زیره گریه ...
پانیذم همینطور ... !
همه ی فامیلامون اونجا بودن ... بیچاره دخترش انگار زیره چشماشُ زده بودن ...![]()
اون شب٬شبِ خیلی بدی واسه همه بود ...
اندازه ی ۳ سال منُ پانیذ گریه کردیم ... 
خب ... نمیخواستم شما رو ناراحت کنم .... 
حالا مشکل اینجاس که یه پسره معلول هم داره ... 
باباش میخواد اونُ بفرسته معلولین ... ولی خودشُ خونوادش میگفتن ..نه ...
**********************************************************
خب ... بای بای ....
ارزویه موفقیت برایه امتحاناتتون دارم .... بوس..![]()
![]()
راستی کفشی جونم بگم که دلم برات گیلی تنگ شـــــــــــــــده.........
کفشی جونم دیروز مامانم انگور گرفته بود که توش یه عالمه کفشدوزک داشت ....!!!![]()
هزارو یکی بوس ...
فعلا.....
و چه عجب (گیلاسی) اومد ..... ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:42 توسط پـارمـیـس
|

سلام ... خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟!
فقط چند تا خبر: ۱:مادر بزرگم از بیمارستان مرخص شد ۲:امتحان علوم یه کوچول موچولو سخت بود! ۳:این ۳ تا انتحانمُ خیلی خوف دادم! ۴:بیچاره دوستم ... اپاندیسش ترکیدهُ ۵:تمام جایه بدنمُ پشه زده!اصن از هر چی حشرَس بدم میاد ۶:وویی...اصن نیدونم چی بنویسم آخه میدونین٬وختی ادم زود اپ کنه٬میگن:چقد زود به زود اپ میکنه این...! و وختی دیر اپ میکنه:میگن چقد دیر اپ میکنه؟ ۷:دقیقا همین الان یه پشه منُ نوشه جون کرد٬بــِش گفتم:نخور منُ تموم میشم! ۸:میخوان تابستون مدرسمونُ بریزن ... خدا به خیر بیاره٬فک کنم ... اخره مهر ما مدرسه بریم ۹:همین دیگه ... بسه هر چی خبر گفتم! ای بی معرفتا ... تو پسته قبلیم فقط ۱۷ تا نظر داشتم! تازه ... دستمم برایه اپ کردن ... روون شده فـــــــعــــلا بای بای!
!
داره عمل میشه ... واسش دعا کنین تا خوبه خوب بشه
!
!
!
!
!
!
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:54 توسط پـارمـیـس
|

تازه چند روز از مدرسه میگذشت...
چند روزی هم حالم خوب نبودُ نفسم تنگ بود!![]()
رفتیم مطب دکتر...دکترم بعدِ اینکه معاینم کرد...گفت برین اورژانسی از ریه هاش عکس بگیرین!![]()
منم نمیدونستم عکس چیه!با گریه رفتیم عکس بگیرم!![]()
بعد اون دکترا شک میکنن٬ میفرستنم سونوگرافی!!
همه اونجا میگفتن:دخترهِ یا پسر؟!![]()
جواب عکس رو واسه دکتر میبریم...
دکتر گفت ریه هات عفونت کردهُ باید بیمارستان بخوابی!![]()
من ترسیدم...به بابام میگم:بابا من میمیرم؟![]()
بابام میگه:آره...آره..!!! میگم :آره..من میمیرم؟!!
طفلک بابام اینقدِ هُل شده بود...اشتبا شنید چی میگم!![]()
و وقتی که اهل بیت!خبر دار شدن٬خالم اینا با عمو اومدن خونه ی ما!
داشتیم لباس جم میکردیم!بغض تو گلوم گیر کرده بودُ نمیتونستم بترکونمش!
رفتم حموم بغضمُ خالی کردم!هی!
وختی اَ حموم اومدم٬همینجوری میحرفیدمُ میگفتم:وای٬الان امپـــول میدن!الان سِرُم میدن...
و همچنان تو راه نـق نق میکردمُ اشکام گونه هامُ خیس میکرد !
!
منُ خالمُ مامانمُ بابام رفتیم بیمارستانِ ۱۷ شهریور!
وای...چقد بد بود اول اولا...!هر روز ساعتِ۶بیدار می کردن که خانم دکتر داره مییاد !!
حالا انگار کی داره میاد !
!!!
یه چند روزی گذشته بود که یه خانومی اومدو باقیافی ترسناک گفت: خانوم دستتو بده٫ منم
دستمو دادم ٬یهو یه سوزنُ ۶ ۷٬ متری فرو کرد !!!!!...............
حالامن هم تا شب نفرینش کردم !!! ![]()
و خدایا شکر امپول ندادند ....![]()
یه چند روزی بودم که رفتم سی تی اسکن!وویی!چقدِ ترسناک بود!![]()
هی یه زنه میگفت: لطفا نفس بکشید!لطفا نفس نکشید
!وای...مامان دیگه داش میمرد!فکرشُ بکن! ۱۷ روز!خیلیِ والا!![]()
همه مرخص شده بودن!و دوستای خیلی خوبی پیدا کرده بودم!!
مهشید..مهر ناز...مریم...محمد یاسین
(نوزاد بود و در دورانِ طفلولیت به سر میبرد!
)
شب ها میفتیمُ مثه لاتُ لوتا راه میرفتیم تو بیمارسانُ مامان هامون رو جامون میخوابیدن!
و آخرین روزِ بیمارستان
..:همه بالای سَرَم جمع شده بودنُ میگفتن:
خدارو ۲۰۰۰ مرتبه شکر!....
میتونین مرخصش کنین!وویی...انگار یه بار سنگینُ از دلم بر داشتن!![]()
و روزی که به مدرسه اومدم
:وختی اومدم مدرسه...دوستام رو سَرَم جمع شدن!یه گلوله ی اشکِ گنده از چشام زود اومد پایین!
خب اخه منم یهو ابراضِ علاقه کردم!!!!!![]()
![]()
اینم عکس من تو بیمارستان:
!!!

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــاي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي!
يازدهم ميام....
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:15 توسط پـارمـیـس
|

سلام دوستای مهربون...! من پارمیس هستم....!شاید من رو بشناسید...! من خواهر پانیذ هستم...!! خوشحالم که با شما آشنا میشم...!! تازه بگم که امروز اولین امتحانم رو خوب خوب دادم...!! هـــــــــــوراااا...! فـهلا خدافس...!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط پـارمـیـس
|
