تبليغاتX
پـاپـیــون کـوچـولـو

پـاپـیــون کـوچـولـو

یــه دخـتره یـازده ساله هستم ...

سلیم من زنددمممم ...

میخواستم بگم من خیلسی کم اینجا میام ....وبلاگی هم ندارم که بگم بیاین اینجااااا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:48 توسط پـارمـیـس |

زنده ام نفس ميکشم ...
سلام ....خوفين ؟؟...من که در سلامتي کامل بسر ميبرم ...خيلي زياد دلم شما را مي خواست ...شايد من واسه شما اهميت نداشته باشم ..يا بگين  اين چرت مينويسه ..ولي به  هر حال من شمارا دوس دارم ...
خوب حالا شما چه خبر ..البته پانننني هم خبراي دست اول جوشي رو به من ميگه ...
حالا  هم که داره عيد ميشه وو ..هرکي گرفتاري داره ...
ي خبرايي دارم ...که بگم
1-مدرسه ي خراب مارا بالاخره  ريختن (به سلامتي ما رو هم بردن بلوار گيلان اونجا مدرسه ..
2-لباس خريدم ي شلوار لي دو تا بلوز
3-ازاين هفته اصن مدرسه نرفتم وپيک نگرفتم (با اين وضع فک کنم انضباطم- 0 باشه
....
حالا بگذريم چند روز پيش رفته بوديم بيرون  با بابا مامان ...بابا پياده ميشه وميره بيرون هوا بخوره ..
مامان هم تومغازه ..از اين طرف ي معتاد که اومده بود به ماشين ما چسبيده بود ..واي ..انگار ي گوله شپش به ماشين چسبيده بود ...پانيذ هم مثل برگ چغندر اونجا نشسته بود ..بد توماشين ي عالمه پول بود بابا اروم اومد گفت آقا برو اون طرف ..بد مرده با طرز وحشتناکي راه رفت ..ي پا بالا ... وسط خيابون بود وچشماش نيمه باز ...من قه قه خنده ميکنم اون منو نيگا ميکنه ...ديگه هيشي ..هر تاکسي ميومد قبولش نميکرد ..که اخر يکي سوارش کرد ...لباسش مثه تارزان بود ..باور کن ..شلوارش از حد گزشته دمپا گشاد
بلوز مرداي هزار ساله ....
مو مال قررن 17...جلو پف دار پشت کم ..کافشنم قربونش برم ارتشي
....
حالا ما همه مونديم سال تحويل ساعت 1 يا 3 مونديم ديگه ..حالا چه فرقي داره ....بالاخره عيد ديگه ....توتقويم ما اينجوري نوشته :
ساعت 15و 13دقيقه 39 ثانيه روز جمعه 30اسفند 1387 هجري شمسي
مطابق 22ربيع الاول 1430هجري قمري و 20 مارس 2009 ميلادي ...
عيدتون خـــــــــــــــيلـــــــــــــــي مبارک ...دوستون دارم ...باي ..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:5 توسط پـارمـیـس |

سلام ... سلام و هزارو سيصد تا سلام ...
دوستاي بزرگ مهربون و دوس داشتني ...سلام .
  خوفين ؟خوشين ...سلامتين ...راسي اين وقتا که نبودم اول ...کامپيوتر به کلي ترکيده بود بعد از اون طرف مدرسه .... تا چند روز پيش کمي درس شد ...باور نميکنين ..باور کن ...بد امتاحانات ترم ..که الان داريم ميديم ..خداررااااااا هزار مرتبه شکر همه رو بيس شدم ...افرين به خودم ..به به ...حالا ميدونين چيه روز  87/11/10 که روز تولدم  امتحان رياضي داريم !
حالا بچه ها ميگن اخجون اخرين امتاحانمون رياضي داريم ..ميگم زرشککککک چه روز بدي َم هس ...ايشششش ....
خُ ديگه چيزي ندارم بگم ...خوش باشين باي ... ..   تولدم گذشت اما مبارک ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:31 توسط پـارمـیـس |

سلام ... سلام و هزارو سيصد تا سلام ...
دوستاي بزرگ مهربون و دوس داشتني ...سلام .
  خوفين ؟خوشين ...سلامتين ...راسي اين وقتا که نبودم اول ...کامپيوتر به کلي ترکيده بود بعد از اون طرف مدرسه .... تا چند روز پيش کمي درس شد ...باور نميکنين ..باور کن ...بد امتاحانات ترم ..که الان داريم ميديم ..خداررااااااا هزار مرتبه شکر همه رو بيس شدم ...افرين به خودم ..به به ...حالا ميدونين چيه روز  87/11/10 که روز تولدم  امتحان رياضي داريم !
حالا بچه ها ميگن اخجون اخرين امتاحانمون رياضي داريم ..ميگم زرشککککک چه روز بدي َم هس ...ايشششش ....
خُ ديگه چيزي ندارم بگم ...خوش باشين باي ... ..   تولدم گذشت اما مبارک ...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:30 توسط پـارمـیـس |

سلام ..سلام ..سلام....این روزا  بی نتی رو کشیدیم ..فک کنم یه ی بیس روزیبی نت ودیم ...رفتیتیم تهران ....خوش گذشتو خوب بود ....

حالا خاله ی ...مامانم ...داش میرفت نون بگیره میوفته ...دستش میشکنه ....کار به بیمارستا ن و عمل میکشه ....دختراش اینقد ناراحت بودن ..د گریه ...زاری و ..ایشه اصلا از کشک بازی بدم میاد ....

راسی .هم فرش خردیدیم ...هم روتختی...هم ...پادری خریدیم ..وو ...ی مبل کوشو لو هم تو اتاق داشتشیم ..که روکش گرفتیمش ....اینقد دوسشون دارم......

جک :  هموطنمون رفته بود مکه ٬ موقعـه طواف که میشه٬میبینه همه به طرفه خونه ی خدا رکوع میرن٬ با خودش فک میکنه که ... چرا همه اینوری رکوع میرن ؟!!! به این نتیجه میرسه و بر میگرده و اونوری طواف میکنه ... بعدش ازش میپرسن چرا اونوری طواف کردی ؟؟! میگه : دیدم همه اونوری طواف میکنن ... اونوری رکوع کردم ... باز ازش میپرسن چرا ؟؟ میگه : خب میخواستم خدا رو گافیل گیر کنم !

جک :  از هموطنومن میپرسن تا حالا موز خوردی ؟ میگه همون که هستش یه وجبـــــــــــــــهههه ؟؟؟؟

دوستون دارم ... عاشقتونم ... بای بای

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 20:0 توسط پـارمـیـس |

سلام خوفین همگی ؟؟ ما تابستونا همیجه همراه دوخمل خاله ..خالو ..  عروسوو... میریم استخر دریا های زنونه

....کلی حال میکنیم ...اینقد خوبه ....        ۸۷/۴/ ۱۳ به استخر رفتیم ...شه حالی داد ...ک

من همیجه میترسم اول اولا ....فک میکنم میخوام غرق بچم ....وللی    دوخمل خاله مواظب

بود.!! من یهو داد میزدم پانیذ من دارم غرق میشم ....هی داد...دادد ..    ....

 دو تا بچه بودن که بقل رشتیا :ابجی ابجی بودن ....:))

حال این دوتا هی زیر ابی میرفتن ....هی زیر ابی میرفتن ...این شنایی که میکردن همه ی ابا ریخ تو ششم .....

از اون لاستیکا هستشا ...من فقط با اونا میتونستم شنا کنم ....:-)

منبه اون لاستیکا مدیونم ......

استخر تمیزی بود ....همشی داش ...از اونایی که ادم میره توش برونزه میشه هم داش ...جکوزیم داش ..

استخر خیلی تمیزی بود ....از اون بویای فلور نداش...  بو نداش .... 

از خونه که اومدیم خسته و ولو  افتادیم رو تخت ...

شاید باورتون نشه ولی من واقعا از اون استخر خوشم اومد .......

خ همین دیگه ...خیلی خوب بود اب بازی ...

راسی زیگی اومدا ........

راسی قاعدهی بازیو گرفتیم ....شقد چرت ..شقد پرت ...اه اه اه ...

دوستون دارم ....یه عالمه ...Heart Smile..بوس ...بوس ......

 

           

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:23 توسط پـارمـیـس |

تو سفارت امريکا به ترکه ميگن اسمت چيه؟ ميگه "power God New Year" ميگن يعنی چی؟ ميگه يعنی :" قدرت الله نوروزی"

یارو تو جبهه پشت ضد هوایی بوده میزنه یه هواپیما رو میندازه. خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، یارو میگه: بچه ها در رین صاحابش اومد!

دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.
آفریقایی میگه: منو سفید کن.
تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
سومی گفت: همینجوری.
بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
آفریقایی گفت: منم سفید کن .
دوباره سومی میزنه زیر خنده .
آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
سومی باز گفت: همینجوری.
نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.
rolling on the floor

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2:47 توسط پـارمـیـس |

rooze hameye mamana mobarak;)

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:14 توسط پـارمـیـس |

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:45 توسط پـارمـیـس |

 

من و پانيذ سيلام دوس جونام ...خوفستين انشالاه ؟!خ کامنتاتونو خوندم ...

مرسي کفشي جونم ...و زيگي جونم من کادو هام ۵لاک و بقيه پول ...

الان تعداد لاکام۱۱شده !خ الان داستان ترسيدنم و ميگم ...با اجازه ؟!

من ميترسم ..البته شبا و روز هاي که تنهام ..ميدوني وختي دارم ميخوابم فک ميکنم  ي روح بالاي

سرم داره ميچرخه ..واي خيلي حس بدي ..خ ميدونم اينا راس نيس ولي ...

بخاطر همين کوچ ميکنم ميام پيش پاني !شايد بگين پارميس شقد ترسو یی آ...ها ؟!

توي برنامه ي تازه ها ميگفت :

بچه ها ميترسن ...اونا فک ميکنن که ي غول زير تختشون قايم شده ...و اونا ميترسن !

خب حرفاشونو خوندين ؟؟من که نميگم غول زير تختم قايم شده ...

اصن غول کيلو چنده ؟...من ترسم براي چيز ديگس ...

يروز که پاني امتحان داش صبح ساعت ?با بابا داش ميرف امتحان بده...

مامان هم بيمارستان از مادربزرگم مراقبت ميکرد !!يني خونه نبود !!

اصن سابقه نداش که من ۷صبح يهو پاشم !من خواب ديدم و پاشدم ...خواب ديدم که منو پانی بابا

مامان توی ماشین هستیم  وتو خیابون هستیم !من ی پردرو میبینم که ی عکس بچه ای رو میبینمو

میگم :الهی پانیذ بچه ارو ببین ...مرده ....الهی ...:(

یهو پانی گفت :وا ..خ این امام زمان ...

منم ترسیدم و یک دفعه از خواب میپرم !اخه شکل امام زمان یجوری بود ...از اون نورا نداشت!..

خ میدونم این خوابم زیاد به ترسیدنم ربطی نداش ولی اینم باعث ترسیدن من شد ....

اون روزم خونه تنها بودم ...اخه ....زودی زنگ زدم به بـــــابــــا ...بیشاره مغازه بود ..

ولی زود اومد ...این داستانم واسش تعریف کردم ...هویژولی اشک از شمشام میومد بیرون ...!

بالاخره مامانُ پانیـم داسـتانِ منُ فـهمیدن...هِی اونا میخندیدن من گیه میکردم ...!!

من میترسم ....خدایا با چه زبونی بگم ؟؟؟المانی ...هلندی ....فرانسوی ...ترکی..!!!

هوم؟!هیشی منو درک نمیکنه ...بیشاره پانیذ ....

به زودی قلـنج  میکنه ..خ منم که خوش خواب ...

شما هم میترسین ؟ا خه بعضی بزرگا هم میترسن ....!!!هی هی ..

جالب بود نه ؟...هــا ؟

خداپچ ...بوچ ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط پـارمـیـس |